پریا جونپریا جون، تا این لحظه: 11 سال و 16 روز سن داره

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم .

واااااااااااااااااای بالاخره اومدی

سلام مامانی بالاخره اومدی..... وای که چقد خوشحالم ...البته حالم زیاد خوب نیست ولی اولشه زود خوب میشم......باباییت انقدهههههههههههههه خوشحالههههههههههههه اولین لحظه ای که فهمیدم اومدی رفتم سونوگرافی...ولی خانوم دکتر بهم خندید و گفت که خیلی زود رفتم باید تا هشت هفتهگی صبر کنم منم کلی خورد تو ذوقم .....حالا 1 ماه و 19 روزته........دیگه ام کسی نمیتونه بهم بخندهههههه .....دلم میخواد زود بزرگ بشی تابتونم لباسای خوشجل موشجل بخریم من و بابایی.....عاااااااااااااااااااااااااااشقتم مامانی امشب رفتم دکتر تا ج آزمایشات رو نشون بدم.....خانوم دکتر سونو هم انجام داد و خیالم رو راحت کرد که هستی و وجود داری نمیدونی چقد خوشحال شدم و خیا...
28 بهمن 1393

قربون بره مامانش

سنااااااااااااااااااااااااام قربون بره مامانش.. .....باباییی به من میگه گلی ....توام همینو بگو.... گلی جونت دیروز رفت  یه سری آزمایشات رو گرفت خدارو شکر تا اینجا که همه چی خوب بیده......مونده یه دونه دیگه که اونم 2 هفته دیگه میاد مام صبر  میکنیم......میدونی همش خدا خدا میکنم بتونم به خوبی این دوران رو بگذرونم ولی وقتی فکر اونایی رو میکنم که با چه سختی هایی بچه هاشونو به دنیا میارن و بزرگ میکنن خیلی خیلی دلم میگیره.. خوب از اینا که بگذریم  دوس دارم زودتر بیای تا بفهمم که چه احساسیه........... ...
23 آبان 1393

میخوام باهات بحرفم......

سلام . ..(نمیدونم به کی سلام کردم چون هنوز نه نی نی وجود داره نه دوستی) میخوام باهات بحرفم دوشنبه(1393/7/21)عید غدیر امسال من وبابا رضا در مورده اومدنت صحبت کردیم.....بابایی و من یه سری قول به هم دادیم  و ایشالا که عمل کنیم.وقتی رفتیم خونه بابایی خیلی خوشحال بو د خیلیییییییییییی ..اما من تا صبح نخوابیدم نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت- خوشحالی -ترس-دلهره-دوست داشتن---------تا صبح پای نت بودم بعشدم نمازم و خوندم دعا کردم که تو سالم و سلامت باشی....دعا کردم که خدا کمکون کنه .....خیلی گریه کردم ....نمیدونم بتونم مامان خوبی واست باشم یا نه ولی اینو میدونم که یه حس عجیبی دارم ...
23 مهر 1393