میخوام باهات بحرفم......
سلام . ..(نمیدونم به کی سلام کردم چون هنوز نه نی نی وجود داره نه دوستی)
میخوام باهات بحرفم
دوشنبه(1393/7/21)عید غدیر امسال من وبابا رضا در مورده اومدنت صحبت کردیم.....بابایی و
من یه سری قول به هم دادیم و ایشالا که عمل کنیم.وقتی رفتیم خونه بابایی خیلی خوشحال
بو د خیلیییییییییییی
..اما من تا صبح نخوابیدم نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت-
خوشحالی -ترس-دلهره-دوست داشتن---------تا صبح پای نت بودم بعشدم نمازم و خوندم
دعا کردم که تو سالم و سلامت باشی....دعا کردم که خدا کمکون کنه .....خیلی گریه کردم
....نمیدونم بتونم مامان خوبی واست باشم یا نه ولی اینو میدونم که یه حس عجیبی دارم
بغض عجیبیه.آخرشم صبح که بیدار شدم(یعنی همون ظهر 
) مریض شدم ..بابایی فک
میکنه من سرما خوردم منم چیزی نگفتم که ناراحت نشه آخه خیلی دوسش دارم
............
الان که این وب رو درست کردم بابا رضا خبر نداره بین خودم و خودت بمونه تا وقتی به جمع دو نفره ی ما اضافه بشی .بعد بهش نشون میدم خودتم هر وقت بزرگ شدی کاراشو انجام بده ....خدا کنه هر وقت دیدی این وب رو خوشحال بشی


فک کنم اینجا یه عاااااااااااااااااااااااااالممه دوست جون پیدا کنی....


میخوام باهات بحرفم......
